جشن عزاداری
-
تاریخ: 1401/7/29 ساعت: 10:11
چند افغانستانی در محیط کار ما حضور دارند. یکی شان جوان حدودا ۱۸ ساله ساده دلی است که بخاطر پشتکاری که در کار دارد معمولا کارهایم را به او میسپارم.امروز سوار ماشینش کردم که جایی برویم، در راه یک هیئت عزاداری را دید که خیابان را بند آورده بودند.خیلی عادی پرسید این جشن چند روز طول میکشد؟؟گفتم کدام جشن؟...
رضای من
-
تاریخ: 1401/2/9 ساعت: 8:17
برادرم از مشهد زن گرفته و همین باعث شده توفیق سفر به مشهد داشته باشم.شاید خیلی زشت باشد ولی در این سی و چند سال هیچ گاه به مشهد نیامده بودم.تصور میکردم حضور در حرم و بارگاه امام رئوف حالم را دگرگون کند و منقلب کند این کالبد خشک بی احساس را.اما افسوس هر چه در صحن و حرم میگردم چیزی مرا نمیگیرد یا من د...
ترازو
-
تاریخ: 1401/2/9 ساعت: 8:17
یکی از خواهرهایم دو فرزند پسر دارد با تفاوت سنی حدود ۷ سال .چند سال پیش که هر دو را برده بودند برای آزمایش تست هوش، متخصص اولی را دارای هوش نرمال و دومی را دارای ضریب هوشی بالاتر تشخیص داده بود .دومی در اکثر زمینه ها استعداد خوب و گوش شنوایی برای یادگیری دارد و قوه استنتاج و استدلالش واقعا چشم گیر ا...
از پیرمردی هایم
-
تاریخ: 1401/2/9 ساعت: 8:17
همیشه دیدن یک پیرمرد مرا به فکر فرو میبرد.به این فکر که روزی نه چندان دور مانند او میشوم.به این فکر که او آینده محتوم من است و من تا رسیدن به او راه زیادی ندارم.پیرمردها مرا به یاد چیزی می اندازند که در انتظارم است.من نیز روزی پیر میشوم(البته اگر به سن پیری برسم) و مانند آنها باید وقتم را در پارک ها...
از کفر من تا دین تو...
-
تاریخ: 1399/10/21 ساعت: 23:06
از شما چه پنهان مدتی بود به جای نوشتن مطلب در این مکان شریف،به محیط اینستاگرام کوچ کرده بودم. اوایل جذابیت و سهل الوصولی محیط اینستا برایم کشش ایجاد کرده بود و اندک شوقی درونم ایجاد، اما کمی که گذشت ح
از درس هایم
-
تاریخ: 1399/10/21 ساعت: 23:06
زنگ تماس موبایلم بخشی از آهنگ فیلم"پاپیون" است. کسی را میشناسم که با شنیدن این آهنگ به یاد فیلم دیگری می افتد که در نوجوانی دیده و غرق در خاطرات شیرین گذشته اش میشود. راستش آنقدر با شنیدن این آهنگ مست
عمری دگر بباید
-
تاریخ: 1399/10/21 ساعت: 23:06
این که ایران را به حافظ و سعدی و خیام میشناسند گاهی برایم عجیب بود. چطور یک شاعر هرقدر بزرگ میتواند نماینده یک هویت تاریخی چند هزار ساله باشد. اصلا مگر شاعرها چه کار مفیدی میکنند که لایق ارج و قرب باش
عادت میکنیم
-
تاریخ: 1399/2/9 ساعت: 21:56
کتاب "عادت میکنیم" نوشته خانم "زویا پیرزاد" یک زنانه نویسی تمام عیار است.داستان پیرامون زنی است که باید انتخاب کند.انتخابی که یک طرف خودش است و سلایق و علایق و نیازهایش و طرف دیگر شرایطی که به طور نا
الا به روزگاران
-
تاریخ: 1398/10/30 ساعت: 9:28
سال 91 توی همین وبلاگ مطلبی نوشتم پیرامون حجاب و اسیب ها و فرصت هایش در جامعه ایرانی.آن زمان ها هم حوصله بیشتری داشتم و هم همت والاتری و دغدغه مند تر بودم مخصوصا نسبت به جامعه ایرانی.بعد از هفت سال که دوباره متن را خواندم و مخصوصا کامنت هایش را مرور کردم احساس کردم مطالب زیادی در متن و مخصوصا کامنت ...
از نشدن هایم
-
تاریخ: 1398/10/30 ساعت: 9:28
شده بخواهی و نداند؟شده بخواهی و بداند و گفتن نتوانی؟شده بخواهی و بداند و بگویی و نگذارند؟شده بخواهی و بداند و بگویی و نگذارند و از چشم تو ببیند؟....شده هر جا و هر لحظه به قدر ذره ای برای خود بودن و با
در این سرای بی کسی...
-
تاریخ: 1398/10/30 ساعت: 9:28
یک چیزهایی این روزها برایم نمود عینی پیدا کرده.قبلا شنیده بودم که میگفتند "سینه ام سنگین شده از درد" اما هیچ گاه برایم ملموس نبود.این روزها اما سینه ام عجیب سنگین است انقدر سنگین که هر از گاهی نفس عمی
عزیز ما
-
تاریخ: 1398/10/30 ساعت: 9:28
عزیز مان رفت.اخرین داغش را هم زد این دی ماه هزار و سیصد و نود و هشت.امیدوارم آخرین داغش باشد!!پیرزن آرام و بی ازار و خجالتی ، نمونه بارز سادگی و خلوص نیت ، اسوه صبر و ایمان... مادربزرگ.از اطرافیانم تن
هیتلر درون من
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 22:22
یکی دو سالی است که تصمیم گرفته ام برای دومین بار به دانشگاه بروم و یک مدرک دیگه بگیرم.امیدوارم هرقدر مدرک قبلی به کارم نیامد این یکی برایم موثر باشد.از حدود 10 سال پیش که مدرک قبلیم را گرفتم تا کنون خ
خدای روی زمین
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:29
گاهی که از اسنپ یا تپسی ماشین میگیرم سر حرف را با راننده باز میکنم.یکی از تفریحاتم این است که درباره آدمها در ذهنم پیش داروی کنم و بعد کم کم با سر نخ هایی که پیدا میکنم هندسه ذهنی ام درباره شان را کام
آه از آن .....
-
تاریخ: 1398/8/25 ساعت: 5:28
بر سرم آشیانه بست کلاغآسمان تیره گشت چون پر زاغمرغ شب خوان که با دلم میخواندرفت و این آشیانه خالی ماندآهوان گم شدند در شب دشتآه از آن رفتگان بی برگشتآه از آن رفتگان بی برگشتآه از آن رفتگان بی برگشت......هوشنگ ابتهاج
تتلیتیسم
-
تاریخ: 1398/8/25 ساعت: 5:28
پدیده ای نه چندان نوظهور در عرصه خوانندگی که همیشه برایم جای سوال داشت.کسی که به هر شکل برای خود طرفداران بیشماری آن هم از قشر جوان و نوجوانی پیدا کرده که به شدت تنوع طلب هستند و به چشم برهم زدنی علای
از نگفتن هایم
-
تاریخ: 1398/8/25 ساعت: 5:28
علی شریعتی ی جایی میگه ارزش ادمها به حرفهایی است که برای نگفتن دارند.اون موقع که این حرفو شنیدم برام قشنگ بود و چند باری هم چند جا نقل قولش کردم ولی هیچ وقت حسی که این روزها بهش دارم رو نداشتم.این رو
از سنگرهایم
-
تاریخ: 1398/6/22 ساعت: 13:41
اعتبار ادمها به سنگرهایشان است.جاهایی که مواقع لزوم بتوانند خودشان و دردشان را پشت آن مخفی کنند.دیگران را نمیدانم ولی برای من هر چه میگذرد تعداد سنگرهایم کم میشود.آب میشود تعداد پناه گاه های من در این
آن سوی مرگ
-
تاریخ: 1398/6/22 ساعت: 13:41
"آن سوی مرگ" نوشته جمال صادقی کتابی است گرد آمده از ملاقات های نویسنده با کسانی که تجربه زندگی بعد از مرگ را برای ساعات یا دقایقی داشته اند.کسانی که بر اثر حادثه ای روح از بدنشان جدا میشود و پس از طی
از محاسباتم
-
تاریخ: 1396/10/2 ساعت: 2:53
محاسباتم را بر هم زده ای .... دو دو تا هایم در حضور تو پنج میشود و بی تو سه . . . ++شب بخیر گفتن ما محض ادای ادب است ورنه چون شب برسد،اول بیداری ماست